وقتی بعد از غذا، از کابینت آشپزخانه، پنهانی مشتی قرصِ رنگارنگ برمیداری و میخوری، آب شدنت را میبینم و بغض خفهام میکند.وقتی در برگهی آزمایشت میبینم قند خونت بالاست، اما باز دلت برایمان شور میزند، تازه میفهمم که شوری و شیرینی صفت نیست. تویی. همه خوبیها، همه بوها، همه مزهها.وقتی اینباکس گوشیات را چک میکنم و میبینم که پر از پیامهای جایزه ایرانسل و تبلیغات مزخرف فروشگاههای آنچنانی است، و پیام ما، -پیام هیچ کداممان- آنجا نیست، نمیتوانم خودم را ببخشم؛ فرو میریزم!هر چقدر سنام بالاتر میرود و بیشتر مشکلاتِ مادران و فرزندان را میبینم، تازه میفهمم چقدر مسئولیت روی شانههایت بود؛ اما محکم ایستادی که باد کلاه ما را نبرد، یا خوابمان به هم نریزد.وقتی روحم درد میکند، سرم را رویِ پاهای چه کسی میگذارم جز تو؟ تو که برایم حرف میزنی یا شاید هم «أمّن یُجیب» میخوانی، تمام زخمهای دلم خوب میشوند.وقتی گلهایِ قالیِ زیرِ پایم را میبینم، یادم میافتد که چه حوصلهای داشتی. تند تند با دفه روی گرههای رنگارنگ قالی میکوبیدی و ما میدیدیم که چطور دستهایت و نقشه و دار، با هم رجهایِ قالی را بالا میبردند.وقتی آرام و ساکت، روی صندلیِ چوبیِ قدیمیِ جهیزیهات، روبهروی پنجرۀ خانه، با پدر چای مینوشی، یاد میگیرم: «زندگی یعنی دلِ خوش!»وقتی عمقِ نگاهت را به پدر میبینم، میدانم که باید بقیۀ عشقها جلویِ شما لُنگ بیندازند، بس که مجازیاند. بس که محبت هم نیستند. اختلالاند و بالا و پایین شدن هورمون! وقتی عطرِ قرمه سبزیهایِ ظهرِ جمعهات تویِ خانه میپیچد، سیر هم که باشم، گرسنهام میشود. دلم میخواهد هوار بزنم و گوش فلک را کر کنم که: «مادر! دستپختت عاقبت دیوانهام میکند!»وقتی میبی